X
تبلیغات
روزهاي مالك و دختران شريف اش
يادداشت هاي من براي "آن" ام
لیلا؟

نگفتمت هزار بار که چون در هزاره های دور چنین می نامیدندت

چنین ات نامیدم من نیز هم

و مگر مجنون هم نام و هم صفت ام نشد از پس عشق سوزان و دیرپای تو .

اسم اعظم تو

شاه کلید وصل

زاد و توش تا قله ها پروازها کردن

و جام ها لاجرعه سرکشیدن

و باز نعره های بیشتر خواستن

بسط بسط بسط

در بسط مرکب

در بسط بسیط ام

اندر طلب تو

بس جامه دریدم بس پای فشردم

این کوچه و آن برزن

نشان از تو جستم من

 بسیار خطا رفتم

در آینه اغیار

رنگ رخ تو دیدم

چرخ فلک ام در گوش

نجوا بکرد آن گه:

که تو آن چیز دگری

کدام شیرین عقلی گفت درس عشق در دفتر نباشد

من جان جهان را

صاحب آن اسم اعظم را

در آینه شریف ترین دفتر جهان یافتم

و تمام دل را بر او باختم

آری هرچه باداباد



+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 17:47  توسط "آن" او  | 


زخم ليسي حاشا كه كاري ساده باشد

ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند آخر

و روزگار هم هيچ بدهكار آدم نيست

من اما در اين دفتر نام نوشته ام و مي دانم يك روز آخر با درجه زخم ليس تمام بازنشست مي شوم

تا آن روز بسا مدال ها و ستاره ها كه تا چسبيدن بر سينه و شانه هاي ام، فاصله دارند

من اما از رو نمي روم، گند مي زنم، خلع درجه مي شوم،

اما خانه نشين نمي شوم

بسيار ماموريت بايد،

بسيار سرد و گرم نچشيده بر در است

من خام و نيمسوز و دمدمي

من خسته و تشنه و نياسوده

من گيج و گنگ و آشفته

ادامه مي دهم اما

تلخ هم مي شوم گاهي

اما باز مي گردم زود

درست مي شوم

لايق مي شوم

لايق آن روز بزرگ

من بازنشستت مي شوم

من

ترميم ات مي كنم


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 15:21  توسط "آن" او  | 


ديدي من از در وارد.

ديدي به تو حسودي اش شد.

ديدي من گفتم هر خوراكي مي خواي بگو : ملون!!

ديدي من ني ني تو ، هاپو ، گري ره تو ، مامان : مراقبت ، نبازه شست پا ، من خوب!

ديدي تو ماي دي.

ديدي من مهمون.

ديدي فردا تو تو راه .

ديدي همه بازي ها رو.

ديدي كي گفت سه ماهه كه اومده ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت 15:32  توسط "آن" او  | 

نه! من به حرف اون چاقه گوش نمي دم، ديدي كه آخرش با اين همه تجربه و نعمت، چي گيرش اومد!!!

من به حس خودم نگاه مي كنم كه تو رو از اون "احمقا" فرض نمي كنه، هيچ جوري.

پشت يه خروار رنگ ولعاب هم كه باشي، ته ته ته اش ديگه برام غريبه مي شي، اما از اون سنخ احمق كذا نه!

و اين كه نمي دونم شايد حس بدوي به دست هم در نظر اول، مثل ساير اعضا بدن، يه مشت سابقه پيشيني اوديپي و قسعليهذايي داشته باشه، اما چيزي كه مهمه همونه كه بت گفتم و اينكه دقيقا به خاطر همون كاري كه باهاشون مي كني و من هي دارم قدرشون رو بيشتر مي فهمم، دارن راستي واسم قشنگ تر ميشن، باور كني يا نه ، من از يادت نمي كاهم!

قربانت: گلار!

پ.ن:

در ضمن با اين كه با مشكي پوك شديم دژا، امابه شوما خيلي مياد قربان!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 10:12  توسط "آن" او  | 

             

                            زخم هاي تو

                                 در آغوش من

                                     و بامدادي دوباره

.


برچسب‌ها: هايكو, زخم, بامداد
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 16:3  توسط "آن" او  | 

 

اشك تو ، حرمت انسان

سند عصمت مادر ناصري از هزاره هاي دور تا امروز

      - خود اگر راست باشد يا نه -

اشك تو ، عهد توست با ليلا

  كه از يادش نكاسته اي هرگز

و جان عزيز ات هنوز عزادار جان خواهرت است

هنوز در پي سر تراشيده اي هر عباس علي آباد است

و تو

زلف آشفته و مستامست

كوچه گرد پس كوچه هاي مالك و هفت چنار

   زخم هاي كهنه ات هر روز تازه مي شود از نو

      چشم خون فشان ات اشك مي بارد ؛

           انسان ، مي گريد

                       شرم ؛ مي زايد

      *  *  *

جان خواهر جان !

كاش تو را بفهميم ما

لطافت گل را كه تويي

و زندگاني توست

برادرت سفر كرد و از دل تو سفر نكرد

هنوز همبازي كودكي هاي توست با شكم ورقلمبيده و ماشين كوكي و سر بي مو و مهرباني بي مانندش

و تو دانستي كه ديگر وقت اش شده بود

تو برادرت را هم زيستي.

و اشك هنوز حرمت نگاه غمين توست

پري كوچك زخمي.

زخم ات فردا هم باز تازه مي شود ؛

رستن ، خون تازه مي خواهد

تو اما ريشه مي دهي

و زندگي را سيراب مي كني و همه مان را رستگار!

اشك تو

دليل ايستادن ماست

همه بضاعت ماست!

 


برچسب‌ها: اشك, ليلا, مالك
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 16:1  توسط "آن" او  | 

 

سلام بر كليد دار بزرگ كعبه ي دل

كار و بارت جانم؟

روزگارت خوب است؟

جان من ، حال دل ات ؛

آن جا بدون من چون است ؟

مي نويسم بر بوم

دل ام اما گير است

بر در آن خانه

كه تو اش سالاري

...

و اين نه تلاش ابلهانه براي سرودن شعر موزون يا سنتي ، كه بيان بي واسطه ترين احساس ها

با هر آن چه از كلام و ابزار دم دست است ؛ است

تا يار كه را خواهد و كه در نظرش آيد!

 

پ.ن:

پسرت اينا را گفته، منو كشت كه بايد همين ريختي بزني اين جا!

 


برچسب‌ها: كليددار
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 16:0  توسط "آن" او  | 


ديدي آخر آمدم جان جهان!

تو ليلاي محمدي

تو ، لطيف ترين گل باغ خزان زده ي ما

تو ، جان در برده از اين همه غارت و شكست ؛

باز از سر نو برمي خيزي

زخم هايت

آخ زخم هايت

همه تمام ليس لبان تشنه و مشتاق جان من.

  * * *

تيماردار غم هاي صورتي ات

قافله سالار تمام فتوحات فردايت

و همراه تا هميشه ي پرواز تا اوج هايت؛

آري

من ، آن تو ام!



برچسب‌ها: گل سرخ, ليلا, زخم هايت
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 15:49  توسط "آن" او  | 

در راستاي نويسندگي، در اين پست مي رسيم به بررسي يك اثر هنري!

و اثر هنري اين هفته چيزي نيست جز رمان جنگ و صلح اثر لئو تولستوي يا به قول برادران بزرگ تر همسايه مان: تالستوي!

اين رمان در نيمه دوم قرن نوزده نوشته شده و وقايع دهه اول و دوم همين قرن را كه شامل جنگ هاي اروپا و به ويژه روسيه با ناپلئون است، در بر مي گيرد. حوادث اين جنگ ها از خلال پيگيري سرنوشت 2 خاندان اشرافي روسيه (بالكونسكي و رستف) و يك نجيب زاده سرگردان و نيك دل به نام پير بزوخوف و عمدتا در مسكو و پترزبورگ و ميدان هاي جنگ با فرانسه روايت مي شود.

جنگ:

اين كثيف ترين اتفاقي كه در جوامع انساني رخ مي دهد و عمري به درازاي تاريخ نوع بشر دوپا دارد و به تناسب رشد تكنيكي بشر، بر هولناكي و فاجعه باري آن افزوده شده است!

صلح:

به تعبير ظريفي، فاصله بين دو جنگ است.

تالستوي:

مردي از طبقه اشراف كه با افكار مصلحانه اش قصد تغيير پيرامون خود را دارد، و در رمان بلندش، ظرايف جنگ و صلح را در جامعه آن روز روسيه به تصوير مي كشد، البته كه از ديدگاه جانبدارانه روسي!

ديدگاه من:

براي من آن چه مايه شگفتي و تحير بسيار است، توسعه يافتگي و ظرفيت جامعه اي است كه توانايي توليد نويسنده چيره دستي چون تالستوي را دارد، مي توان با هيچ يك از نظريه پرداري هاي او به ويژه در جلد دوم در باب تاريخ و ويژگي هاي انسان و جامعه انساني موافق نبود، اما به هيچ روي نمي توان از چنگال چيره دستي او در به تصوير كشيدن ناب ترين تابلوهاي واقعي از جنگ و صلح، كه با دقتي وسواس گونه بر بوم كاغذ نقش بسته است، گريخت. چنان كه يكي از متوليان فرهنگي شوروي بعد از انقلاب اكتبر خطاب به نويسندگان معاصر فرياد بر مي آورد: كجايند تالستوي هاي سرخ ما؟!

پي نوشت:

خواندن اين كتاب براي "كرم هاي كتاب" به قول برادر كازانتزاكيس به طور اكيد توصيه مي شود! و "آن" نازنين به ويژه مخاطب اين پي نوشت است، چنان كه افتد و داني!


برچسب‌ها: كرم كتاب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 15:44  توسط "آن" او  | 

 

"...احمق! اين يعني برو وبلاگ بزن!..."

و بدين ترتيب اون "احمق" مربوطه اومد اينجا و وبلاگ زد!

توضيح مي مونه واسه روزهاي بعد، اما مخلص كلوم اين كه رخصت!

يعني ما هم اومديم تو گود! و شديم وبلاگ نويس، بلكه در دل "آن" گوينده نازنين بالا رخنه كنيم هرچه بيشتر

باي نحو كان

و

اين داستان ادامه دارد



برچسب‌ها: احمق, آن
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 15:39  توسط "آن" او  |